اواسط تیر یکی از خوانندگان وبلاگم خواست که چشماندازی از اوضاع بدهم و من پاسخ دادم که چنان سیلی محکمی خورده ام که چند وقتی طول می کشد تا به چشم انداز دادن و این حرفها برسم. از اواخر تیر توانستهام خودم را جمع و جور کنم و سعی کردهام که وضعیتی را که در آن هستیم، با دقت بیشتری توصیف و تبیین کنم. دانسته ها و تجربه های پراکندهام را در جامعه شناسی و سیاستگذاری به کار گرفتهام و ساعتهای زیادی را هم با چند تن از دوستان پرخوان و پرتاملم، چه آنها که با من موافق بودهاند و چه آنها که مخالف گفتگو کردهام. حالا، اگرچه جای سیلی هنوز درد می کند، اما تمایل دارم که تصویری را که تاکنون شکل دادهام به اشتراک و نقادی بگذارم.
اجازه دهید که با یک مدل اجتماعی کلاسیک شروع کنم؛ در هر جامعه سه طبقه قابل تمیز هستند: طبقه فرادستان یا اشراف، طبقه متوسط و طبقه فرودستان یا ضعفا. طبقه فرادست نخبگان سیاسی و اقتصادی را در بر می گیرد. یعنی کسانی که یا در مناسب حکومتی هستند یا سرمایههای کلان دارند. طبقه متوسط شامل تحصیلکردگان و همین طور خردهمالکان می شود و طبقه فرودست هم کارگران، کشاورزان و کارمندان جزء را در بر میگیرد.
بسیاری از تغییرات اجتماعی شدید و در حالتِ رادیکال، انقلابها بدین ترتیب توصیف می شوند که طبقه فرادست در حال مکیدن شیره جان طبقه متوسط و خصوصا طبقه فرودست است؛ طبقه متوسط به خود می آید و خصوصا بخش تحصیلکرده این طبقه با اتکا به دانش و توانایی توصیف و تحلیل امور نوعی خودآگاهی را در خود و طبقه فرودست پدید می آورد؛ انقلاب معمولا هنگامی روی می دهد که طبقه متوسط و طبقه فرودست دست به دست هم می دهند و طبقه فرادست را به زیر می کشند. به عبارت بهتر، افراد حاضر در طبقه فرادست به طور ناگهانی تغییر می کنند. در مدتی کوتاه افرادی از طبقه متوسط و بلکه طبقه ضعیف به صدر مجلس راه پیدا می کنند و افراد زیادی از طبقه فرادست کشته، تبعید یا فراری می شوند.
این مدل قدیمی تا حد جالبی در مورد انقلاب سال 57 هم کار می کند: شاه، خانواده و رفقایش مصداق طبقه فرادست بودند، روحانیون و دانشگاهیان انقلابی به همراه بازار طبقه متوسط را تشکیل می دادند - شریعتی نمونه اعلای کسانی بود که طبقه ضعیف را به خود آوردند - در نهایت با اعتصاب سراسری طبقه فرودست رژیم پهلوی تحلیل رفت.
حالا اجازه دهید که به آنچه پس از جنگ در ایران روی داد، نگاه کنیم: جمعیت طبقه متوسط زیاد شد و سطح زندگی این طبقه هم بهبود یافت. از طرف دیگر نوع جدیدی از فرادستان شکل پیدا کردند که همزمان هم قدرت سیاسی و هم قدرت اقتصادی داشتند و دارند. کارگزان و خانواده هاشمی معمولا نمونه اعلای این گونه به شمار می آیند. اما یک اتفاق جالب افتاد: طبقه متوسط به جای آنکه علیه فرادستان جدید بشورد و وجدان آگاه فرودستان شود، به این گروه از فرادستان نزدیک شد. هشت سال ریاست جمهوری خاتمی و طرفداری اکثر نخبگان دانشگاهی از هاشمی در انتخابات 84 نشانه های بارز این نزدیک شدن هستند.
در مقابل چه اتفاقی افتاد؟ طبقه فرودست فاصله گرفتن طبقه متوسط و فرادستان را از خودش به وضوح حس کرد. روستاییان یا ساکنان شهرهای دورافتاده که از شهرهای بزرگتر دیدن کردند، حس کردند که مردم این شهرها شکمهای سیر دارند، ماشینهای شخصیشان را سوار می شوند و خصوصا اینکه هیچوقت در مورد وضع فرودستان صحبتی نمی کنند. بنابراین نوعی بغض همراه با کینه در آنها شکل گرفت. و البته تصویر آنها در مواردی تا حد زیادی درست بود: دغدغه اکثریت طبقه متوسط چیزهایی بود و هست از جنس آزادی بیان، تساوی حقوق زن و مرد و بیتدبیریهای حکومت اسلامی و نه نان شب مردم فقیر؛ سالها است که شریعتی جدیدی ظهور نکرده است.
در سال 84 یک اتفاق مهم افتاد: احمدی نژاد شعارهایی داد که به مذاق طبقه فرودست و بخشهایی از طبقه متوسط که علائق عدالتخواهانه و انقلابی دارند، خوش آمد. اما بخش اصلی طبقه متوسط از همراهیش با فرداستان دست نکشید. پیروزی احمدی نژاد نوعی پیروزی طبقه فرودست بر طبقه متوسط بود.
حال، اجازه دهید که مسیر بحث را قطع کنم و به چند نکته مهم بپردازم:
پرانتز اول: داستان را با جا انداختن برخی از نیروهای مهم تعریف کردهام، از برخی از آنها که تاکنون به تاثیرشان فکر کردهام، در ادامه یاد خواهم کرد.
پرانتز دوم: ظاهرا داستان را جانبدارانه - یعنی به نفع طبقه فرودست تعریف کردهام- سعی می کنم که قدری فضا را تعدیل کنیم.
پرانتز سوم: بگذارید نکته ای را هم در مورد فاصله میان طبقه متوسط و فرودست به طور خلاصه بگویم: نفسِ وجودِ فاصله میان طبقه فرودست و طبقه متوسط - و همین طور فاصله میان طبقه متوسط و طبقه فرادست - بد نیست. بلکه مهم این است که طبقه فرودست مطمئن شود که از وجود و فعالیت طبقه متوسط و فرادست منتفع می شود. اگر یک روستایی ایرانی مطئمن شده باشد که حاصل کار روشنفکران و مهندسان خوشنشین تهران و اصفهان و تبریز، راه و آب و برق و کتابِ در دسترس اوست، از شهروندان شهرهای بزرگ کینه به دل نمی گیرد، اما انتخابات 84 نشان داد که چنین کینهای وجود دارد. (اینکه در دور دوم انتخابات سال 84 تقلب شد یا نه یا اینکه احمدی نژاد باید به دور دوم می رفت یا کروبی کلیت ماجرا را تغییر نمیدهد.) در واقع این انتخابات نشان داد که فاصله میان طبقه فرودست و طبقه متوسط به یک تضاد تبدیل شده است یا دست کم در حال تبدیل شدن به یک تضاد است. چه کسانی در تبدیل شدن این فاصله به یک تضاد مقصرند؟ طبقه متوسط، خصوصا روشنفکران و بسیار بیشتر از آن حکومت. توضیح بیشتر بماند برای بعد، پرانتز بسته.
برگردیم به مسیر اصلی بحث؛ اجازه دهید که یک گروه کلیدی را که جا گذاشته بودم، وارد ماجرا کنم: طبقه فرادستان در ایرانِ معاصر تنها از نخبگان سیاسی و اقتصادی تشکیل نمی شود، بلکه یک گروه از نخبگان دینی-سیاسی وجود دارند که به واسطه انقلاب به صدر مجلس سیاست راه یافتهاند و عجالتا به طور مادامالعمر در صدر حضور دارند. اگر برخی از روحانیان مانند هاشمی و حسن روحانی را که گرایشهای سیاستمدارانه دارند، کنار بگذاریم، خصلت کلیدی این نخبگان دینی-سیاسی نه سیاستمداری آنها که پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسیای است که از فقاهتشان ناشی می شود. رهبری معظم، فقهای شورای نگهبان و قوه قضائیه نمونه اعلای این دسته هستند. (عجالتا مشکوکم که مراجع و علمای عظام قم را در این دسته جای دهم یا در طبقه متوسط، به من کمک کنید.) نخبگان دینی-سیاسی دارای پایگاههای قابل توجه در بخشهای انقلابی طبقه متوسط و به میزان بیشتری در طبقه فرودست هستند و ظاهرا از فساد اقتصادیای که نخبگان سیاسی و اقتصادی به طور سنتی و به طور خاص در ایران معاصر بدان متهماند، مصون ماندهاند.
رابطه این نخبگان دینی–سیاسی با طبقه متوسط چگونه است؟ بخشهایی از طبقه متوسط را در حد نیازهای این نوشته باید از همدیگر تفکیک کرد: پسماندههای تلقی مارکسیستی از عدالت را هنوز هم می توان در میان انقلابیون قدیمی و همفکران نسل جدید آنها که جزو طبقه متوسط به شمار می آیند، دید. افراد متمایل به این طرزفکر نفس فاصله میان طبقه فرودست و متوسط و همین طور فاصله میان طبقه متوسط و فرداستان را بد میدانند، آنها به دنبال جامعهای بیطبقه هستند – آنها دوست ندارند که در شمیران زندگی کنند، بلکه تمایل دارند که با قصد قربت شمیران را با خاک یکسان کننند و بعد به جایش خانه سازمانی بسازند - و احمدی نژاد از گرایشهای این گروه از جامعه به خوبی استفاده می کند. نخبگان دینی-سیاسی با این بخش از طبقه متوسط و همین طور با بخشهای انقلابی فاقد گرایشهای مارکسیستیِ طبقه متوسط که عملا بخش مهمی از پایگاه اجتماعی حکومت را تشکیل می دهند، مشکلی ندارند. اما نخبگان دینی-سیاسی با بخش اعظم طبقه متوسط معاصر ایران دچار تنشهای بنیادین شده اند: طبقه متوسط به واسطه تخصص و آگاهی آکادمیکش منتقد همیشگی حکومت در 30 سال اخیر بوده است. نقادی و حتی مسخره کردن تصمیمات بدون تدبیر حکومت یک وظیفه روزمره دانشگاهیان و روشنفکران به شمار می رود و این نخبگان دینی-سیاسی را که نشان داده اند که از انتقاد خوششان نمی آید، ناراحت می کند. علاوه بر این، طبقه متوسط جدید و در حال رشد علائق لیبرال و سکولاری دارد که با بنیادهای فکری حکومت در تضاد است. بنابراین، به صراحت می توان گفت که نخبگان دینی-سیاسی دوست دارند که سر به تن اکثریت طبقه متوسط نباشد.
حال بر گردیم به 4 سال اخیر. احمدی نژاد تضاد میان طبقه فرادست و متوسط از یک سو و طبقه فرودست از سوی دیگر را نه تنها کاهش نداد، بلکه تشدید کرد. او از سویی طبقه متوسط دانشگاهی را با بیرون کردن آنها از مناصبی که شایسته آنها بودند، تحقیر کرد و از سوی دیگر بی تدبیریهای روزانهاش باعث شد که طبقه متوسط از او متنفر شود. از سوی دیگر، احمدی نژاد با داغ نگاه داشتن تنور مسئله فساد اقتصادیِ طبقه فرادست، کینه فرودستان را تشدید کرد. جامعه پیش از روز رایگیری در آستانه تنش بود، پس از آن که دیگر هیچ. تصور کنید که هنگامی که موسوی طرفدارانش را به خیابان آزادی کشانید، احمدی نژاد هم طرفدارانش را از جنوب شهر تهران و شهرری و روستاهای دور و نزدیک به همان حوالی می کشانید، نتیجه چه می بود: یک جنگ خیابانی مردم با مردم. اما چنین اتفاقی نیفتاد، چرا؟
یک دلیلِ کلیدی و بلکه مهم ترین دلیل این بود که اصلا نیازی برای کشاندن افراد عادی طبقه فرودست برای منازعه با طبقه متوسط وجود نداشت، چون یک عنصر مهم دیگر وجود دارد که پیشتر آن را جاانداختهام: نخبگان دینی-سیاسی طی 30 سال اخیر به مرور یک میلیشیای قدرتمند را شکل دادهاند که برخلاف ارتش که از مرزها حفاظت می کند، وظیفه اش پاسداری از انقلاب است. این میلیشیا که نیروی مردمی بسیج را هم در بر می گیرد، به مرور یاد گرفته است که هموطن بودن اهمیتی ندارد، بلکه خودی بودن است که مهم است. احمدینژاد برخلاف موسوی نیازی نداشت که شهروندان عادی طرفدار خود را که هنوز معنای هموطن بودن را از یاد نبردهاند، به خیابانها بکشاند؛ میلیشیای مسلح و تعلیم دیده بهتر می تواند طبقه متوسط را سرکوب کند. میلیشیای اختصاصی نخبگان دینی-سیاسی عمدتا از طبقه فرودست بر می خیزد. (این نکته که همواره مسیری از حضور در سپاه به سمت طبقه فرادست وجود داشته است، عجالتا مورد بحث من نیست.) بدین ترتیب تصویر کامل می شود: طبقه متوسط و بخش اقتصادی و سیاسی طبقه فرادست میان دو گروه نخبگان دینی-سیاسی و میلیشیای اختصاصی آن در طبقه فرودست محاصره شده است. انتخابات سال 88 بهانهای یا برنامهای بود برای آنکه طبقه متوسط جدید و فرادستان نزدیک به آنها به نام رای 24 میلیونی طبقه فرودست و به کام نخبگان دینی-سیاسی در منگنه قرار بگیرند.
دکتر ولایتی – که به نظر من یکی از طراحان اصلی ماجراهای اخیر است – در شبهای نخست پس از رای گیری پیاپی در کانالهای مختلف تلویزیون دولتی حاضر می شد و در هر بار حضورش جملهای را با این مضمون تکرار می کرد: «قاطبه ملت تصمیم خود را با رایش گرفته است. از نخبگان خواهش می کنم که به قاطبه ملت بپیوندند.» لحن ولایتی ناصحانه بود، اما در همان روزها میلیشیا خود را برای سرکوب بزرگ آماده می کرد. جالب است که ولایتی جمعه شب 29 خرداد از میدان تیانآنمن هم یاد کرد، اما به سرعت حرفش را پس گرفت. میلیشیا شنبه 30 خرداد سرکوب را انجام داد، اما میدان تیانآنمن برگی است که حکومت هنوز از آن استفاده نکرده است. در این میانه، طبقه متوسط دو راه بیشتر ندارد: یا به زبان خوش رای محل تردید طبقه فرودست را بپذیرد و با حکومت راه بیاید و از الان آماده باشد که بعد از این هم جانشینان احمدی نژاد مانند مشایی رئیس جمهور او خواهند بود؛ یا آنکه از تکوتا نیفتد و آنگاه میلیشیا به حساب او خواهد رسید. در یک کلام طبقه متوسط جدید دیگر نباید بیتدبیریهای حکومت را به نقد بکشد، نباید گرایشهای لیبرال و سکولار را در صحنه اجتماعی مطرح کند و نباید خواهان آزادی بیان باشد. خصوصا، نباید انتظار داشته باشد که مانند بسیاری دیگر از ملل جهان کارکرد اصلی خودش را که موتور محرک جامعه بودن است، ایفا کند. طبقه متوسط باید آنچنانکه نخبگان دینی-سیاسی بدان تمایل دارند، از خاصیت بیفتد و گرنه او را به ضرب کتک و گلوله از خاصیت خواهند انداخت.
پی نوشت 1: بنیان این نوشته در مباحثهای سهساعته در روز 20 تیر با دوست پرتاملم علیرضا شفاه شکل گرفت. ایده توسل به مدل سه طبقهای کلاسیک از او است، اما در اکثر نکات دیگر با او اختلاف نظر بنیادی دارم.
پی نوشت 2: برایم بسیار جالب است که بفهمم که تصویر این نوشته تا چه حد واقعی به نظرتان می رسد. خصوصا برایم بگویید که حضور چه نیروهایی را جا انداختهام و کدامیک از روابط را اشتباه یا بد توصیف کردهام.
پی نوشت 3: من سیاستمدار نیستم، برای همین یاد نگرفتهام که حرفهایم را در لفافه بزنم، این نوشته تصویری است که صادقانه و بیپرده از اوضاع کنونی دارم. حرفهای دیگری هم برای گفتن هست، اگر زنده بودم و آزاد خواهم نوشت.