تبليغاتX
ملالت

ملالت

تشنیع

اخیرا ویرایش ترجمه یک کتاب مقدماتی مفصل را در «تفکر انتقادی» دست گرفته‌ام. دو فصل از کتاب به مغالطات اختصاص دارد. اولین مغالطه فصل دوم، مغالطه مشهوری است که در متون سنتی منطق «مغالطه تشنیع» خوانده می‌شود و البته در ویرایشم معادل «مغالطه تخطئه» را ترجیح داده‌ام. شکل کلی مغالطه چنین است:

  • شخص الف (هدف مغالطه) استدلال می‌کند که فلان و بهمان.
  • شخص الف فرد بدی است، چون بیسار خصلت بد را دارد.
  • هر کس بیسار خصلت بد را داشته باشد، استدلالهایش بی‌بروبرگرد غلط‌اند.
  • پس، استدلال شخص الف غلط است.

مغالطه تشنیع یک مغالطه بسیار شنیع و بسیار شایع است. در مشاجرات خانوادگی، بحثهای تکنیکال مهندسان، کارمندان و مدیران و در مبارزات انتخاباتی به وفور می‌توان موارد آن را دید. مغالطه‌کننده معمولا لبخند ظریفی بر لب دارد، حضور گروهی از مخاطبان را که به ساده‌لوحی و منفعل بودن آنها دلگرم است، گرامی می‌دارد، رو به هدف مغالطه می‌کند و می‌گوید: تو فرزند همان مرد نادان هستی، تو همان کسی هستی که فلان خرابکاری را در فلان پروژه کرده‌ای، تو همان کسی هستی که بی‌عرضگی‌ات را هنگامی که قبلا فرماندار بودی، نشان داده‌ای و ...، پس حرفهایت ناحساب است. و بعد رویش را به سمت حاضران برمی‌گرداند و منتظر تایید آنها می‌ماند. حاضران لب می‌گزند، با تعجب به هم نگاه می‌کنند و می‌گویند: وای، چه کارهای ترسناکی، و چه حرفهای ناحسابی.

عنوان مغالطه در زبان انگلیسی یک عبارت لاتین جالب است: ad hominem، یعنی «رو به شخص». مغالطه‌کننده اصلا کاری با محتوای استدلال هدف مغالطه ندارد، روی سخن او با خود شخص صاحب استدلال است: «استدلالت غلط است، چون تو آدم بدی هستی.»

هنگامی که مغالطه تشنیع در یک مشاجره خانوادگی به کار رود، شاید بتوان آن را چندان جدی نگرفت، اما هنگامی که این مغالطه به یک ابزار نظام‌مند و پرکاربرد حکومت مبدل می‌شود، نشانه‌ای بر غلط بودن برخی از بنیادهاست. و البته حکومت محبوب و مردمی ما روزانه از این مغالطه استفاده می‌کند؛ یک نمونه باسابقه: «تو حرف ناحساب می‌زنی، چون رادیوهای بیگانه تو را تایید کرده‌اند و صد البته هر کس که رادیوهای بیگانه از او حمایت کنند، آدم بدی است و حرفهایش بی‌بروبرگرد ناحساب.» و یک نمونه متاخر: «تو حرف ناحساب می‌زنی، چون در تجمعات روز عاشور ا شرکت کرده‌ای، در آن تجمعات حرمت‌شکنی شده است و هر کس که در تجمعی شرکت کند که در آن حرمت‌شکنی شود، آدم بدی است و حرفهایش بی‌بروبرگرد ناحساب.» در اینجا، بد بودن خصلتِ بیسار - تایید شدن از سوی رادیوهای بیگانه یا شرکت در تجمعی که گروهی در آن حرمت‌شکنی کرده‌اند- پیش‌فرض گرفته شده است که البته خود جای بحث دارد. اما تمرکز مغالطه‌کننده بر این نکته است که هنگامی که هدف مغالطه واجد خصلت بیسار باشد، اصلا لازم نیست که به حرفهایش گوش بدهی، چون حرفهایش فارغ از محتوای آن بی‌بروبرگرد ناحساب‌اند.

مهم نیست که چه کسی و در جه مقامی مغالطه شنیع تشنیع را مرتکب می‌شود، مغالطه مغالطه است. ظاهرا، منطق قدری با فقه حکومتی فرق دارد، چون فقیه حاکم می‌تواند حرام و حلال خدا را حلال و حرام کند، اما نمی‌تواند استدلالی را که کار نمی‌کند، کارا سازد یا کارایی استدلالی را که کار می‌کند از آن بگیرد؛ هر چه قدر هم که دلباخته و نیروی مسلح داشته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت 16:9  توسط یاسر خوشنویس  | 

رد خون تو بر برف

 

حوالی ساعت 12:50 کنار ساختمان وزارت کشاورزی در بلوار کشاورز بودم. مردم پرچمهای مذهبی آویخته از دیوار وزارتخانه را برداشتند و به سمت خیابان کارگر به راه افتادند. کسی به ما حمله نکرد، دسته به مرور پرجمعیت شد و دقائقی بعد به گروه‌هایی از معترضان که در پارک لاله و تقاطع کارگر ایستاده بودند رسیدیم. تمام چهارراه و چندده متری از خیابانهای اطراف مملو از جمعیت بود. دو کانکس کلانتری و پلیس راهنمایی و رانندگی در چهارراه در محاصره مردم بود، نیروهای انتظامی به داخل کانکس‌ها رفتند و درها را بستند، اما کسی به آنها تعرضی نکرد. یگانی از گارد ویژه در بخش جنوبی چهارراه در خیابان کارگر ایستاده بود. حدود ساعت 13:20 درگیری دامنه داری آغاز شد. چهارراه چند بار دست به دست شد تا آنکه گارد ویژه به همراه گروهی از لباس شخصی‌ها که پیشقراول بودند، بر چهار راه مسلط شدند. من به همراه گروه زیادی از مردم وارد پارک لاله شدم. حجم زیادی از گاز اشک آور در خیابان کارگر و پارک رها می شد و گروهی از جوانان در ورودی پارک مشغول سنگ پراکنی بودند.

حوالی ساعت 13:45 صدای تیراندازی از ورودی پارک شنیده شد. لباس شخصی‌ها به داخل پارک هجوم آوردند و مردم در جهات مختلف متفرق شدند. من به همراه گروهی از معترضان به سمت میدان اصلی پارک رفتیم. حدود13:50 یک گروه ده نفری از لباس شخصی‌ها به سمت میدان اصلی حمله کردند. چندتن از جوانان به سمت آنها سنگ پرتاب می کردند. لحظاتی درگیری فروکش کرد و من به صف اول معترضان نزدیک شدم. فاصله میان ما و مهاجمان حدود 100 متر بود و صدای هل من مبارز دو طرف را می شنیدم. کسی از گارد ویژه نزدیک ما نبود. دو جوان، حدود 20 متری من، از بقیه جدا افتاده بودند و نزدیکترینِ ما به مهاجمان بودند. یکی از آنها حالت پرتاب سنگ به خود گرفت، اما ناگهان ناله ای کرد و به زمین افتاد. تصور کردم که مهاجمان سنگی به سمت او پرتاب کرده اند. منتظر بودم که بلند شود و در حالی که دستش را روی سرش گذاشته است به سمت ما بیاید. اما او تکان نمی خورد. ما جا خورده بودیم. قصد کردم که به سمتش بروم اما ترسیدم، مهاجمان در حالت حمله بودند. چند تنی از مردم به سمت او رفتند. در همین حال، من در مهاجمان دقیق شدم. دو سه تن از آنها چماق داشتند، چند تنی سنگ در دست گرفته بودند و یکی از آنها که چپ دست بود و لباس پلنگی و جلیقه ای سیاه بر تن داشت، حدودا 20 تا 22 ساله، اسلحه ای کلت مانند در دست داشت که شبیه اش را ندیده ام. منتظر بودم که شلیک کند، اما نکرد. من هم با تاخیر به سمت جوان حرکت کردم و هنگامی که رسیدم، چندنفری او را بلند کرده بودند. مهاجمان سنگ پرتاب می کردند. به سختی جوان مضروب را به عقب آوردیم. مردد بودیم که تیر خورده است یا سنگ. جوان را تا شمال میدان اصلی آوردیم. بلندقد و قدری درشت هیکل بود. هیچ صدایی نمی کرد، چشمانش باز بودند، خون از سوراخی در پیشانی اش بیرون می آمد و تمام پیشانی و ابروانش را گرفته بود. یکی از معترضان راهنمایی مان می کرد که سرش را بالا بگیریم، سوراخ را با دستمالی می فشرد و گفت که پزشک است. از او پرسیدم که جوان تیر خورده است یا سنگ و او پاسخ داد که تیر. وقتی از کنار باغ سپپدار پارک رد می شدیم، جوان دیگر چشمهایش را بسته بود، بیهوش شده بود. ما چهارنفری به سختی او را با خود می بردیم، من جایم را به نفر دیگری دادم. هنگامی که به زمین چمن مصنوعی رسیدیم، او را روی یکی از میزهای تنیس گذاردند. 30،40 نفری جمع شدند، جوان پزشک مرتبا از ما می خواست که دور جوان مضروب را خلوت کینم. بحث می کردیم که او را به کدام بیمارستان یا درمانگاه برسانیم. جوان قوی هیکلی از راه رسید و مضروب را روی دوشش انداخت و به سرعت به سمت ورودی خیابان فاطمی حرکت کرد. جوان پزشک فریاد می زد: «این طور نه، دنده هایش خواهد شکست.» وقتی به ورودی رسیدیم، مردم در حال فرار بودند، از خیابان کارگر به آنها حمله شده بود. دیگر جوان مضروب را ندیدم.

تمام بعدازظهر به این فکر می کردم که او تیر خورده بود یا سنگ. خاطراتم را چندین بار مرور کردم؛ صداها، تصویرها و حرکاتم را می کاویدم. حوالی ساعت 6 توجهم به این نکته جلب شد که من و جوان نسبت به مهاجمان در یک راستا بودیم، اگر سنگی به سمت او پرتاب شده بود، سنگ را در حال حرکت می دیدم؛ هنگامی که رفتیم تا جوان را عقب بیاوریم، من اطراف او را لحظات معدودی جستجو کردم، جز سنگی که کنار دستش بود و قصد پرتابش را داشت، شیء بزرگی که بتواند پیشانی را بشکافد نمی دیدم. اکنون مطمئنم که همان جوان چپ دست به او شلیک کرد، فرد دیگری در آن حوالی سلاح نداشت. اما هر چه بود اسلحه خفیفی بود، خون از سر جوان فواره نمی زد، پیشانی اش سوراخ شده بود و خون به آرامی بیرون می آمد. بعید می دانم زنده مانده باشد.

حوالی ساعت 10:45 سردار رادان در اخبار شبکه دو تلویزیون دولتی ادعا می کرد که پلیس امروز از سلاح گرم استفاده نکرده است. راست و دروغش با خودش، اما حکومتی که میلیشیای مسلحی دارد که تابع هیچ قانونی نیست، نیازی ندارد که زحمت تیراندازی به مردمش را به پلیس رسمی بدهد.

 

پی نوشت در 3 بامداد چهارشنبه 9/10/88: یکی از خوانندگان با تکیه بر تخمینهایم از فواصل کل ماجرا را ساختگی دانسته. امشب به محل تیراندازی رفتم و خیابان اصلی پارک را گز کردم. تخمینهایم خوب نبودند؛ فاصه من تا جوان مضروب 15 متر و تا مهاجمان 40 متر بود. یک خطای دیگرم را هم فهمیدم؛ درختهایی که آنها را سپیدار تلقی کرده بودم، کاجهای بلندی بودند که تا ارتفاع 6،7 متری شاخ و برگ نداشتند.

یک نکته دیگر، همانطور که گفته‌ام، جوان با اسلحه خفیفی هدف قرار گرفت. نیروی انتظامی فهرست 8 نفر از کشته شدگان را اعلام کرده است. از میان 5 نفری که علت مرگشان معلوم است، دو نفر با گلوله ساچمه‌ای کشته شده‌اند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 2:40  توسط یاسر خوشنویس  | 

سیاست به مثابه امر شهروندیک

 

«اه، حالا تا صبح می‌خواهند راه بروند.»

یک اجیر خطاب به اجیری دیگر در نیروی موسوم به یگان ویژه، خیابان انقلاب، تقاطع فخر رازی، 18:55، شانزدهم آذر 88

 

«سیاست مدن» عنوانی بود که مترجمان بیت‌الحکمه برای بخش «پولیتیک» آثار ارسطو انتخاب کردند و البته مدنِ آن به مرور از قلم افتاد. سیاست با سیّاس هم ریشه است و سیاس کسی است که برای رسیدن به اهدافش حقه و دسیسه می‌کند، صفتی که نمونه الگووار آن خاندان بنی‌امیه و از همه مشهورتر معاویه بود. بدین ترتیب سیاست بار معنایی منفی‌ای را با خود حمل می‌کند، در حالی که واژه‌ای که سیاست معادل آن است، چنین نیست؛ پولیتیک یعنی آنچه مربوط به پلیس است، مربوط به دولت‌شهرهای یونان باستان. پولیتیک امری است که آدمیان به واسطه شهروندبودن‌شان، در خصوص دولت‌شان درگیر آن هستند، نه به خاطر اهل حقه و دسیسه بودنشان یا نه حتی به خاطر قدرت‌طلبی صرف. بگذارید برای دوری از معنای منفی همراه با سیاست، در ادامه به جای امر پولیتیکال بگویم امر شهروندیک. (خیالتان راحت باشد که «یک» یک پسوند صفت‌ساز فارسی است.)

انقلابها معمولا عنصری شهروندیک دارند: این شهروندان (مردم) هستند که انقلاب می‌کنند. اما معمولا پس از مدتی کار به دست سیاسیون (می توانید در همه موارد بخوانید سَیّاسان) می‌افتد، در این حالت، انتخابات یا راههای مشابهِ فرستادن سیاسیون به اریکه قدرت توسط شهروندان به نمایش‌هایی مضحک یا ناکارا تبدیل می‌شوند. این وضعیت احتمالا نشانه‌ای از آن چیزی است که شکاف دولت - ملت خوانده می‌شود. اوضاع در کشور ما هم کمابیش همین طور بوده است: سال 57 شهروندان انقلاب کردند، اما به مرور شهر به دست سیاسیون افتاد. افرادی مانند خاتمی و موسوی و حتی احمدی‌نژادِ سال 84 این توانایی را داشته‌اند که دوباره سیاست را به امری شهروندیک نزدیک سازند. و البته چنین فرایندی معمولا به مذاق کسانی که قصد دارند مادام‌العمر بر اریکه قدرت بنشینند، خوش نمیاید.

این چند سال گذشته، سیاسیون آن سر میدان با هم درگیر بودند و ما شهروندان این طرف میدان سر در کار خودمان داشتیم. ترکش‌های تصمیمات عجولانه و بی‌تدبیری‌های آنها به ما می‌خورد ولی ما به مرور یاد گرفته بودیم که چه طور سرمان را بدزدیم و در زاویه‌ای پناه بگیریم. به یک معنا ما امکانهای شهروندیک‌مان - آنچه به واسطه شهروند بودن‌مان می‌توانیم در خصوص دولت‌مان انجام دهیم - را نادیده گرفته بودیم یا آنکه مجالی برای اقدام شهروندیک نمی‌یافتیم. اما اتفاقات چند ماه اخیر اوضاع را به شکلی بنیادین دگرگون کرده است: تصورمان از امکانات شهروندیک‌مان از صرف رای دادن به یکی از دو نامزدی که نه چندان دلخواه و حتی نه چندان قابل اعتماد می‌نمودند، تا سطح به چالش کشیدن مشروعیت حکومتی به ظاهر مقتدر که آن را منشا و بستر بخش اصلی مشکلات سالهای اخیرمان می‌دانیم، بسط پیدا کرده است. امکانی که بهار امسال کسی فکر مطرح شدن آن را هم - دست کم به این زودی - نمی‌کرد.

هنگامی که به چالش کشیده شدن مشروعیت حکومتی مسئله‌ای سیاسی باشد، حکومت ممکن است بتواند با استفاده از روشهای سیاسی و گاهی هم نظامی سیاسیونِ مخالف را سرکوب کند: آنها را با پول یا مقام بخرد، سران مخالفان را ترور کند، خانه‌های تیمی آنها را تسخیر کند، احزابشان را منحل کند، روزنامه‌هایشان را ببندد و غیره. اما هنگامی که مشروعیت حکومت در سطح شهروندیک زیرسوال برود، حکومت با مشکل بسیار بزرگتری مواجه می‌شود. با شهروندان بیشماری که از صبح تا شب شانزدهم آذر در خیابان انقلاب و خیابان‌های انقلاب شهرهای دیگر راه می‌روند، چه کار می‌شود کرد؟ نمی‌توان خانه‌های تیمی آنها را تسخیر کرد، چون یا باید پذیرفت که خانه تیمی‌ای وجود ندارد یا آنکه بیشتر خانه های شهر را باید تخلیه کرد. و به دلایلی مشابه، نمی‌توان آنها را خرید، نمی‌توان آنها را ترور کرد، نمی‌توان آنها را دستگیر کرد و نمی‌توان رسانه‌های (دهان‌های) آنها را بست. برای مقابله با سیاسیون باید سیاس بود، چیزی که دولت - لابد - از آن بهره‌مند است، اما علیه شهروندان مخالف، دولت باید کاری شهروندیک انجام دهد، مثلا شهروندان موافقش را به خیابانها بکشاند - شبیه به کاری که حکومت در 23 تیر سال 78 انجام داد - اما دولتی که مشروعیت مردمی ندارد توانایی اقدام شهروندیک را هم نخواهد داشت، هرچند ممکن است نمایش‌هایی لورفته ترتیب دهد و این ناتوانی برگ برنده مخالفان است. بیشترین کاری که چنین حکومتی می‌تواند بکند این است که شهروندان را مجبور کند خواسته‌هایشان را در خیابانهای شهر بلند فریاد نزنند و دسته‌جمعی دستهایشان را به علامت پیروزی بالا نبرند. اما هنگامی که دیگر حتی راه رفتن انفرادی شهروندان در خیابانهای شهر هم امری شهروندیک باشد، آن هم با معنای ضمنی به چالش کشیدن مشروعیت حکومت، هوا برای حاکمان واقعا پس است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 2:18  توسط یاسر خوشنویس  | 

وِلت‌اشمِرتس

این واژه دوبخشی آلمانی را چند وقت پیش هنگام ویرایش ترجمه مقاله‌ای در فلسفه ذهن دیدم. مقاله به زبان انگلیسی بود، اما نویسنده واژه را به عنوان یک واژه فنی با ضبط آلمانی (Weltschmerz) و ایتالیک نوشته بود و مترجم آن را به «جهان‌رنجوری» ترجمه کرده بود. وِلت یعنی جهان و اشمرتسِن (ریشه فعلی که اشمرتس حالت اسمی آن است) یعنی درد کشیدن، رنج بردن یا زجر کشیدن؛ و من فکر می‌کنم که «جهان‌درد» معادل بهتری است.

تصور کنید که فردی نزد پزشک می‌رود. پزشک می‌پرسد: خوب مشلکتان چیست؟ کجایتان درد می‌کند؟ و فرد به آرامی پاسخ می‌دهد: جهانم آقای دکتر، جهانم درد می‌کند.

گاهی هم فرد به خاطر سردرد یا بی‌خوابی یا مشکلات دیگر به پزشک مراجعه می‌کند. اما آزمایشها همه چیز را سالم نشان می‌دهند، ام. آر. آی.، آزمایش خون و انسفالوگرافی هیچ مشکلی را نشان نمی‌دهند. سرانجام معلوم می‌شود که دردها و مشکلات بیمار عوارض یک درد دیگرند که چه بسا جهان‌درد باشد و بیمار خود نمی‌داند.

پاسخ فرد خودآگاه - جهانم درد می‌کند - به خوبی توجه می‌دهد که عنصری سابجکتیو در کار است: در همان حال که جهان من درد می‌کند، ممکن است جهان شما اصلا درد نکند. همچنانکه ممکن است دست من درد کند، در حالی که دست شما اصلا درد نمی‌کند. هر چند که احتمالا در ابتدا به نظر می‌رسد که جهان امری آبجکتیو باشد.

حاصل گوگل کردن واژه آلمانی این بود که جهان‌درد درد مشترک نویسندگان رمانتیک آلمانی و فرانسوی بوده است، خصوصا در فرن نوزدهم که البته به قرن بیستم هم سرایت کرده است. از اواخر قرن نوزدهم جهان‌درد را برای نوعی غمگینی بیمارگونه و افسردگی به کار می‌برده‌اند. مبتلا در چنین حالتی فکر می‌کند که مشکلات او از شرایط محیطی و اجتماعی‌ای که در آن درگیر است، نشات می‌گیرد. او خودش را بی‌تقصیر یا بی‌اثر می‌پندارد: او هیچ جایش درد نمی‌کند، این جهان است که درد می‌کند، البته جهان او. شاید هم مبتلا فرافکنی می‌کند، اما به احتمال زیاد علل آبجکتیوی هم برای درد گرفتنِ جهانِ فرد وجود دارد. آنچه برای فرد در این حالت حاصل می‌شود، نوعی احساس سرخوردگی و دلزدگی است، مبتلا احتمالا انگیزه‌هایش را از دست می‌دهد، منزوی و شاید هم بی‌تاب می‌شود و مشکلاتش ورای توانایی‌های او برای حل کردنشان می‌نمایند. برای مثال، نویسندگان رمانتیک مذکور عمدتا فکر می‌کردند که شرور جهان آنچنان گسترده و عمیق‌اند که تلاشِ - برخی از ابنای - بشر برای غلبه بر آنها هیچگاه ثمر نخواهد داد.

احتمالا برخی از ما زمانی دچار درد جهان شده‌ایم، اما خوب اوضاع فرق می‌کند: بعضی‌ها جهانشان یک سره درد می‌کند، بعضی به زور مسکن جهان‌دردشان را حس نمی‌کنند، برخی گاهی جهان‌درد دارند و بعضی هم جهانشان درد نمی‌کند، شاید تنها گاهی قدری زق‌زق می‌کند.

خداوند همه را شفا دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 2:31  توسط یاسر خوشنویس  | 

سرت را شکسته‌اند میم؟

 

برای دوستم، م. که دیروز سرش را شکسته‌اند.

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

در روزی که قرار بود از مستکبران بیزاری جوییم

در روزی که این روزها منتظرش بودیم

در روزی در میانه آبان

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

راستی جرمت چه بوده است؟

نکند در رای‌گیری تردید کرده‌ای

خوب، این بزرگترین جرم است

یا شاید از دوست شمالی‌مان یاد کرده‌ای،

شریک دزد و رفیق قافله

یا نکند به اعلی‌حضرت چیزکی گفته‌ای

این دیگر خطایی نابخشودنی است

آه فهمیدم: در ترافیک اخلال کرده‌ای

شنیده‌ام که راهبندان سختی بوده است

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

هیچ غم مخور

که سرهای بسیار بر سر دار رفته‌اند،

برای وطن

و سرهای بسیار را به جلادان سپرده‌اند،

برای آزادی

و سرهای بسیار را تک‌تیراندازان از دور نشانه رفته‌اند،

همین چند ماه پیش

و تو هنوز سری داری برای خواستن دوباره آزادی

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

در روزی که من غایبی بدون عذر بودم

با خودم می‌گویم که کاش من هم همراه تو ایستاده بودم،

آنگاه که بر سرت می‌کوفتند

هر چند که حضور من برای تو بی‌سود بود

زیرا که ما، هردو، همه، بی‌دفاعیم

 

سرت را شکسته‌اند میم؟

آسوده باش

که ما سالیان زیادی برای ایستادن در پیش داریم

و سرهای بسیار برای شکستن

 و پس از آن،

آن روز که ازادی را ملاقات کنیم

و نادانان دیگر بر سر ما حکم نرانند

بر خراش کهنه سرت دست خواهی کشید

و از آن به یاد خاطره‌ای نیک یاد خواهی کرد

 

سربلند باش میم که زمانه غریبی است

که در آن، سرشکستگان مفتخرترین مردمان‌اند

و میم‌های وطن من بی‌شمار

 

14 آبان 88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 3:54  توسط یاسر خوشنویس  | 

خرگوش‌ها، آدمیان و آنها که هنوز نیامده‌اند

 

گروهی از خرگوش‌ها را در نظر بگیرید که در مزرعه‌ای می‌پلکند. اگر اساسا بتوان به آنها باوری نسبت داد، احتمالا یکی از مناسب‌ترین باورها این است که آنها می‌دانند که هویج غذای لذیذی است. و اگر بتوان به آنها داشتن سوالی را نسبت داد، احتمالا یکی از مناسب‌ترین سوال‌ها این است که کجای مزرعه هویج پیدا می‌شود. سوال داشتن نوعی تمایل است، تمایل به دانستن. بنابراین، خرگوش‌ها این تمایل را دارند که بدانند کجای مزرعه هویج پیدا می‌شود. آنها علی‌الاصول می‌توانند به این سوال مهم‌شان پاسخ دهند، دست کم با جستجوی نقطه به نقطه مزرعه. اما آیا آنها سوال‌های سخت‌تری هم دارند؟ مثلا بعید است که بخواهیم بگوییم که خرگوش‌ها می‌پرسند: بعد از مردن چه بلایی بر سر ما خواهد آمد؟ یا اصلا چه شده که خرگوشی به وجود آمده است؟ خرگوش‌ها از لحاظ شناختی موجودات خودکفایی هستند، چون – اگر اصلا سوالی بپرسند - سوال‌هایی را می‌پرسند که می‌توانند به آنها جواب دهند. آنها سوال‌های سخت را اصلا نمی‌پرسند.

 وضعیت ما انسان‌ها چگونه است؟ ما در کنار سوال‌های ساده و قدری سختی که داریم، سوال‌هایی را می‌پرسیم که بعید است بتوانیم سرانجام پاسخ قاطعی برایشان پیدا کنیم. حتی در برخی موارد شاید علی‌الاصول نتوانیم پاسخ آنها را پیدا کنیم. یکی از مجلات علمی مشهور اخیرا هشت پرسش مهمی را که بشر شاید اصلا نتواند به آنها جواب دهد، فهرست کرده است. مثلا، یکی از آنها پرسش مشهور آگاهی است که بخش بزرگی از سه سال اخیر را مشغول آن و مقدمات و حواشیش بوده‌ام: چرا فعالیت فیزیکی-شیمیایی مغز به چیزی چنین متمایز همچون آگاهی می‌انجامد؟ برخی، همچون فیلسوفی به نام مک‌گین، استدلال کرده‌اند که این پرسش صرفا سخت نیست، بلکه پاسخ دادن به آن ورای توانایی شناختی نوع بشر است. به عبارتی ما در مقابل این پرسش و برخی پرسش‌های مشابه دچار «انسداد شناختی» هستیم (انسداد شناختی معادل جالبی است برای cognitive closure که آقای محمدرضا محسنی‌نیا آن را پیشنهاد کرده و از مبحثی در علم اصول گرفته شده است.)، به عبارت ساده‌تر، مغز ما در مقابل این پرسش و برخی پرسش‌های مشابه قفل شده است. شاید پرسش در مورد مبدا جهان، نظریه نهایی فیزیک و آنچه پس از مرگ برایمان روی می‌دهد هم از همین دست باشند.

حال موجوداتی را در نظر بگیرید که توانایی شناختی‌ای همانند ما دارند، اما فقط سوال‌هایی را می‌پرسند که پاسخ دادن به آنها برای گونه ما آسان یا علی‌الاصول میسر است. برای تقریب به ذهن و با عذرخواهی از مهندسان و پزشکان، چنین موجوداتی شباهت زیادی به مهندسان و پزشکان دارند. من زمانی مهندس بودم. آن موقع، به نظر می‌رسید که همه پرسش‌های اطراف را می‌توان با کارهایی از جنس آزمایش یا شبیه‌سازی کامپیوتری حل کرد. هر مسئله‌ای که تاکنون حل نشده باقی مانده است، یا ارزش بررسی نداشته یا به اندازه کافی پول خرجش نشده یا آنکه اذهان قدرتمند هنوز به آن نپرداخته‌اند یا آنکه محاسبات و آزمایش‌ها به زودی تکلیف آن را روشن خواهند کرد. مسئله اساسا لاینحلی وجود ندارد؛ مایه خرسندی. دیگر مهندسان و پزشکان نژاده‌ای هم که دیده‌ام تقریبا همین طور فکر می‌کرده‌اند. احتمالا یکی از دلایل سر کیف بودنِ نوعی مهندسان و پزشکان همین است که آنها مسئله لاینحلی را پیش روی خودشان نمی‌بینند. افراد این گونه‌ی فرضیِ شبیه به مهندسان و پزشکان خوشحال‌اند چون می‌توانند سرانجام دیر یا زود مسائل‌شان را حل کنند، فیزیکدان‌ها و ریاضیدان‌ها نوعا کمتر خوشحال‌اند چون برخی مسائل فراری یا لاینحل می‌نمایند و اهل فلسفه نوعا از همه کمتر خوشحال‌اند، چون تقریبا هیچ پیشرفتی در حل مسائل پیش رویشان نمی‌بینند.

هنگامی که دانشجویان نورس فلسفه را آغاز می‌کنند، احتمالا با خود می‌گویند: «این بار فرق می‌کند، من آن نابغه‌ای هستم که فلان و بهمان مسئله را حل خواهد کرد.» آن زمان که دانشجوی نورس فلسفه بودم، فکری شبیه به این را در مورد برخی موضوعات در فلسفه علم داشتم، آن موقع هنوز اصلا درگیر مسئله آگاهی نشده بودم. (احتمالا دیکتاتورها هم چیزی مشابه با خود می‌گویند: «این بار فرق می‌کند. من آن نابغه‌ای هستم که بشریت را نجات خواهد داد؛ مردمان مرا دوست خواهند داشت و تاریخ به من افتخار خواهد کرد.») اما هنگامی که مدتی را در فلسفه صرف می‌کنید، درمی‌یایبد که مسئله‌ها کماکان از بهترین تلاش‌های شما و از بهترین تلاش‌های از شما بهتران می‌گریزند. حتی کسانی استدلال می‌کنند که انسان‌ها در مقابل برخی از آنها دچار انسداد شناختی هستند. مسئله‌های سخت به آرامی شما را می‌فرسایند، آنها مایه‌های افتخار و مباهات را از شما می‌گیرند - به خصوص هنگامی که مایه افتخار شما تابعی باشد از تعداد مسئله‌هایی که در روز حل می‌کنید - و حتی شاید اعتماد به نفستان را هم از دست بدهید. انسان‌ها خصلت دیگری هم دارند: اگر به چیزی تمایل داشته باشند اما نتوانند به آن دست یابند، پریشان می‌شوند، و میل به دانستن بسیار شدید است و از این رو عدم توفیق در برآورده کردنش بسیار پریشان‌کننده. هنگامی که اولین بار ایده مک‌گین را در مورد انسداد شناختی‌مان در مقابل مسئله آگاهی دریافتم، به من به عنوان یک عضو از گونه انسان برخورد، این توهینی نابخشودنی به نوع بشر بود، مگر ممکن است که یک موجود متکامل که به دانسته‌هایش مفتخر است سوالی را صورتبندی کند که علی‌الاصول نتواند به آن پاسخ دهد؟ اما شاید ما واقعا به لحاظ شناختی خودکفا نباشیم.

حال گونه‌ای پیشرفته‌تر را تصور کنید که در آینده در اثر تکامل پدید می‌آید، گونه‌ای که سوال‌هایی را شبیه به سوال‌های ما می‌پرسد اما آنچنان تکامل یافته است که می‌تواند دست کم علی‌الاصول به همه سوال‌هایش پاسخ دهد. اعضای این گونه می‌توانند بفهمند که آگاهی چگونه پدید می‌آید، جهان چگونه آغاز شده است و پس از مرگ چه بلایی بر سرش خواهد آمد. بدین ترتیب، خرگوش‌ها، گونه شبیه به مهندسان و پزشکان و گونه هنوز نیامده مذکور در یک چیز مشترک‌اند: آنها می‌توانند به همه سوال‌هایی که می‌پرسند پاسخ دهند؛ اگرچه مجموعه سوال‌هایشان با هم تفاوت دارد. از این رو می‌توانند تمایل‌شان را به دانستن برآورده کند و از این رو احتمالا خوشحال خواهند بود. آنها همگی به لحاظ شناختی خودکفا هستند. اما ما موجودات غریبی هستیم، گونه‌ای نادر، نیمه‌تکامل‌یافته که درگیر این موقعیت عجیب است که می‌تواند پرسش‌هایی را بپرسد که نمی‌تواند به آنها پاسخ دهد. و در عین حال وسوسه‌ای شدید و دائمی به اندیشیدن به آنها و تمایلی شدید به دانستن پاسخ آنها دارد، اما تمایلش برآورده نمی‌شود و از این رو احتمالا بر او سخت می‌گذرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 3:0  توسط یاسر خوشنویس  | 

چرا قبول زحمت؟

 

پیش‌نوشت 1: به یمن خوددرمانی های دوماه گذشته و نخوردن داروهای پزشکان مدرن و هومیوپات، حالم بسیار بهتر است. یک هفته است که تقریبا نود درصد قوای ذهنی اوایل بهارم را به دست آورده‌ام (باز هم لطفا گیر ندهید که این عدد را چگونه محاسبه کرده‌ام)؛ می‌توانم همزمان چند موضوع را پیش ببرم، از عدم تعادل، آشفتگی و کندی در درک دیگران و در سخن گفتن خبری نیست، گیج نیستم و در مجموع اوضاع خوب است. چند روز پیش هنگامی که از خوب بیدار شدم، چند صحنه جدید برای قصه‌ای که سال پیش مشغول نوشتنش بودم، در ذهنم غلت می‌خورد. این نشانه خیلی خوبی است، ظاهرا مغز دوباره به کار افتاده است.

این توفیقات به سادگی به دست نیامدند: دست از ملالت نویسی برداشتم، از آی.پی.ام انصراف دادم، تنها زندگی می‌کنم، تقریبا تمام کارهایی را که باید به خاطرشان در طول روز به محل کار می‌رفتم کنسل کردم، ساعات زیادی از روز را خوابم و عمده کاری که می‌کنم ویرایش یک مجموعه سی و چند مقاله‌ای از مقاله‌های کلاسیک مسئله ذهن و بدن است که استادم دکتر وحید انتخابشان کرده و در پژوهشگاهی در قم ترجمه شده‌اند؛ در حد خودش کار بسیار جالبی است، البته رو به اتمام. ویرایش کاری بود که من پیشترها بعد از رفتن به دانشگاه و سر کار رفتن، آخر وقتها قبل از خواب انجام می‌دادم و حالا به یمن این وارفتگی عصبی که دارم (داشتم)، کار اصلی روزانه‌ام شده است، آن هم عمدتا شبها.

 پیش‌نوشت 2: از جمله کارهایی که این چند وقت حال انجامشان را نداشتم، پاسخ دادن به کامنتها بود، از دوستانی که برای سه پست قبلی کامنت گذاشته‌اند، ممنونم و عذرخواه.

  

حالا چه شده که بعد از دو ماه پست جدیدی می‌گذارم؟ مسئله این بار نه افسردگی است و نه کشتار شهروندان:

یکی از ناشرهای باسابقه و خوشنام کتابی را در فلسفه معاصر برای مقابله به من داده است. بالای اولین صفحه از متن انگلیسی، فردی که نمی دانم کیست برای فرد دیگری که نمی دانم کیست، چنین نوشته است:

«با اسکنر صفحات را به صورت او.سی.آر درآورده، بعد در ورد یا وردپد اصلاحات لازم را اعمال می‌کنید. بعد سی.دی. آریان پور را فعال کرده، در منوی بازکردن، پرونده وردپد را بازخوانی می‌کنید، بعد منوی ترجمه را می‌زنید.»

 به سلامتی. (البته خوشبختانه متنی که به من داده شده از این طریق ترجمه نشده است.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 0:46  توسط یاسر خوشنویس  | 

سریر خون

 

بر سریری از خون

رئیس جمهور محبوب ما نشسته است

و پیر فرزانه

پدرانه بر سر او دست می کشد

رئیس جهور محبوب ما هماره لبخند می زند،

چرا که از تفوقش بر دیگران خرسند است.

کارگزاران از راه می رسند

و گزارش روزانه خود را تقدیم می کنند:

عالیجناب به سلامت باشند،

امروز،          

دو مغز را متلاشی کردیم

و سه قلب را سوراخ

و چهار بیگناه را به اعتراف واداشتیم

و پنج بلبل را

که آوازشان شما را خوش نمی آمد،

برای عصرانه حاضر ساخته ایم

و قدری هم به دوستان دور و نزدیک باج دادیم

تا متعرض ما نشوند.

رئیس جمهور محبوب ما بر لبخندش می افزاید

تا بدانجا

که دندانهایش نمایان می شوند،

سری به نشانه تایید فرود می آورد

و کارگزاران را مرخص می کند.

و پیر فرزانه، خشنود از خشنودی او

مهربانانه تر او را می نوازد.

رئیس جمهور محبوب ما به فکر فرو رفته است،

او می اندیشد

که چگونه جلوسش را بر سریرش دوام بخشد

و من

به این فکر می کنم

که چه بسیار کسان

که از رئیس جمهور محبوب ما زیرک تر بودند

و قوی تر

و داناتر

و حامیان قدرتر داشتند

و کارگزاران کاراتر

و دوستان وفادارتر،

و سریر خون به هیچکدامشان وفا نکرد؛

این نیز بگذرد.

 

12 مرداد 1388

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 16:17  توسط یاسر خوشنویس  | 

خاطرات یک مرده

 

زمانی بود که ما به آرامی و در سکوت می‌مردیم، کسی ما را با تیر نمی‌زد، باتومی بر سر ما فرود نمی‌آمد و زیر شکنجه از پا در نمی‌آمدیم؛ از این رو ما می‌مردیم بدون آنکه بفهمیم که ما را کشته‌اند، حاصل این مرگ یا تبعیدی خودخواسته می‌شد یا پژمردنی در وطن. هیچ کس هم متهم نبود، همه چیز عالی بود، همه چیز. متن زیر قدری قدیمی است، مربوط به پیش از این ماجراها، زمانی که توانستم مرگم را به زبان بیاورم. اگر اجازه داشته باشم تقدیمش می‌کنم به کسانی که کشته شدند و ما حتی نامشان را هم نمی‌دانیم.

 

آرام،

بی‌صدا،

ما مردیم.

در حالی که لبخند می‌زدیم،

در حالی که متین بودیم،

آهسته می‌رفتیم

و آهسته باز می‌گشتیم.

ما مردیم،

آرام،

بی‌صدا،

هیچ کس دردی در چهره ما ندید،

هیچ کس صدای ناله‌ای از ما نشنید.

 

ما مردیم

و هنگامی آگاه شدیم

 که کار از کار گذشته بود:

ما دیگر محتضر شده بودیم.

از این رو حتی فرصت نیافتیم که درد بکشیم،

چه رسد به آنکه از درد ناله کنیم.

ما مردیم،

خونسرد،

مانند وزغ‌هایی که در آب جوش لم داده‌اند،

مانند بچه خرس‌هایی که هیچ گاه از خواب بیدار نخواهند شد.

ما مردیم،

در حالی که لبخند می‌زدیم.

     ***

 اکنون که سالیانی از مرگ ما می‌گذرد،

ارواح ما پوسیده‌اند

و بدن‌های ما سالم.

ما هنوز لبخند می‌زنیم،

هنوز متینیم،

آهسته می‌رویم

و آهسته باز می‌گردیم.

اما که دیگر در سر ما شوری نیست،

لبخندهایمان بی‌رنگ‌اند

و صدایمان زنگی ندارد:

ما مردگان متحرکیم.

     ***

 اینها را دوستان نزدیکمان به خوبی در می‌یابند؛

اما چه سود

که آنها نیز کمابیش مرده‌اند.

ما مردیم،

دوستانمان مردند،

برادران کوچکترمان در حال احتضارند

و نشانه‌های مرگ،

در کودکانی که سال‌های پیش به آنها درس می‌دادیم،

دیده می‌شود.

این سرنوشت همه مردم قوم من است:

مرگ زودرس در جوانی،

با لبخندی روی لب.

  

شهریور و مهر 87

 

پی نوشت: می‌فهمم، اکنون زمانه ملالت و دلتنگی نیست، زمانه مقاومت است. اما چه می‌شود کرد، دلتنگی، داغ از دست رفتگان، ایستادگی و امید همه با هم هستند؛ مخصوصا هنگامی که چهلم دوستان مقتولت باشد. ما پیروز خواهیم شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 21:43  توسط یاسر خوشنویس  | 

از خاصیت انداختن طبقه متوسط، تصویر من از آنچه بر ما می گذرد

اواسط تیر یکی از خوانندگان وبلاگم خواست که چشم­اندازی از اوضاع بدهم و من پاسخ دادم که چنان سیلی محکمی خورده ام که چند وقتی طول می کشد تا به چشم انداز دادن و این حرفها برسم. از اواخر تیر توانسته­ام خودم را جمع و جور کنم و سعی کرده­ام که وضعیتی را که در آن هستیم، با دقت بیشتری توصیف و تبیین کنم. دانسته ها و تجربه های پراکنده­ام را در جامعه شناسی و سیاستگذاری به کار گرفته­ام و ساعت­های زیادی را هم با چند تن از دوستان پرخوان و پرتاملم، چه آنها که با من موافق بوده­اند و چه آنها که مخالف گفتگو کرده­ام. حالا، اگرچه جای سیلی هنوز درد می کند، اما تمایل دارم که تصویری را که تاکنون شکل داده­ام به اشتراک و نقادی بگذارم.

اجازه دهید که با یک مدل اجتماعی کلاسیک شروع کنم؛ در هر جامعه سه طبقه قابل تمیز هستند: طبقه فرادستان یا اشراف، طبقه متوسط و طبقه فرودستان یا ضعفا. طبقه فرادست نخبگان سیاسی و اقتصادی را در بر می گیرد. یعنی کسانی که یا در مناسب حکومتی هستند یا سرمایه­های کلان دارند. طبقه متوسط شامل تحصیل­کردگان و همین طور خرده­مالکان می شود و طبقه فرودست هم کارگران، کشاورزان و کارمندان جزء را در بر می­گیرد.

بسیاری از تغییرات اجتماعی شدید و در حالتِ رادیکال، انقلابها بدین ترتیب توصیف می شوند که طبقه فرادست در حال مکیدن شیره جان طبقه متوسط و خصوصا طبقه فرودست است؛ طبقه متوسط به خود می آید و خصوصا بخش تحصیل­کرده این طبقه با اتکا به دانش و توانایی توصیف و تحلیل امور نوعی خودآگاهی را در خود و طبقه فرودست پدید می آورد؛ انقلاب معمولا هنگامی روی می دهد که طبقه متوسط و طبقه فرودست دست به دست هم می دهند و طبقه فرادست را به زیر می کشند. به عبارت بهتر، افراد حاضر در طبقه فرادست به طور ناگهانی تغییر می کنند. در مدتی کوتاه افرادی از طبقه متوسط و بلکه طبقه ضعیف به صدر مجلس راه پیدا می کنند و افراد زیادی از طبقه فرادست کشته، تبعید یا فراری می شوند.

این مدل قدیمی تا حد جالبی در مورد انقلاب سال 57 هم کار می کند: شاه، خانواده و رفقایش مصداق طبقه فرادست بودند، روحانیون و دانشگاهیان انقلابی به همراه بازار طبقه متوسط را تشکیل می دادند - شریعتی نمونه اعلای کسانی بود که طبقه ضعیف را به خود آوردند - در نهایت با اعتصاب سراسری طبقه فرودست رژیم پهلوی تحلیل رفت.

حالا اجازه دهید که به آنچه پس از جنگ در ایران روی داد، نگاه کنیم: جمعیت طبقه متوسط زیاد شد و سطح زندگی این طبقه هم بهبود یافت. از طرف دیگر نوع جدیدی از فرادستان شکل پیدا کردند که همزمان هم قدرت سیاسی و هم قدرت اقتصادی داشتند و دارند. کارگزان و خانواده هاشمی معمولا نمونه اعلای این گونه به شمار می آیند. اما یک اتفاق جالب افتاد: طبقه متوسط به جای آنکه علیه فرادستان جدید بشورد و وجدان آگاه فرودستان شود، به این گروه از فرادستان نزدیک شد. هشت سال ریاست جمهوری خاتمی و طرفداری اکثر نخبگان دانشگاهی از هاشمی در انتخابات 84 نشانه های بارز این نزدیک شدن هستند.

در مقابل چه اتفاقی افتاد؟ طبقه فرودست فاصله گرفتن طبقه متوسط و فرادستان را از خودش به وضوح حس کرد. روستاییان یا ساکنان شهرهای دورافتاده که از شهرهای بزرگتر دیدن کردند، حس کردند که مردم این شهرها شکم­های سیر دارند، ماشینهای شخصی­شان را سوار می شوند و خصوصا اینکه هیچوقت در مورد وضع فرودستان صحبتی نمی کنند. بنابراین نوعی بغض همراه با کینه در آنها شکل گرفت. و البته تصویر آنها در مواردی تا حد زیادی درست بود: دغدغه اکثریت طبقه متوسط چیزهایی بود و هست از جنس آزادی بیان، تساوی حقوق زن و مرد و بی­تدبیری­های حکومت اسلامی و نه نان شب مردم فقیر؛ سال­ها است که شریعتی جدیدی ظهور نکرده است.

در سال 84 یک اتفاق مهم افتاد: احمدی نژاد شعارهایی داد که به مذاق طبقه فرودست و بخش­هایی از طبقه متوسط که علائق عدالتخواهانه و انقلابی دارند، خوش آمد. اما بخش اصلی طبقه متوسط از همراهیش با فرداستان دست نکشید. پیروزی احمدی نژاد نوعی پیروزی طبقه فرودست بر طبقه متوسط بود.

حال، اجازه دهید که مسیر  بحث را قطع کنم و به چند نکته مهم بپردازم:

پرانتز اول: داستان را با جا انداختن برخی از نیروهای مهم تعریف کرده­ام، از برخی از آنها که تاکنون به تاثیرشان فکر کرده­ام، در ادامه یاد خواهم کرد.

پرانتز دوم: ظاهرا داستان را جانبدارانه - یعنی به نفع طبقه فرودست تعریف کرده­ام- سعی می کنم که قدری فضا را تعدیل کنیم.

پرانتز سوم: بگذارید نکته ای را هم در مورد فاصله میان طبقه متوسط و فرودست به طور خلاصه بگویم: نفسِ وجودِ فاصله میان طبقه فرودست و طبقه متوسط - و همین طور فاصله میان طبقه متوسط و طبقه فرادست - بد نیست. بلکه مهم این است که طبقه فرودست مطمئن شود که از وجود و فعالیت طبقه متوسط و فرادست منتفع می شود. اگر یک روستایی ایرانی مطئمن شده باشد که حاصل کار روشنفکران و مهندسان خوش­نشین تهران و اصفهان و تبریز، راه و آب و برق و کتابِ در دسترس اوست، از شهروندان شهرهای بزرگ کینه به دل نمی گیرد، اما انتخابات 84 نشان داد که چنین کینه­ای وجود دارد. (اینکه در دور دوم انتخابات سال 84 تقلب شد یا نه یا اینکه احمدی نژاد باید به دور دوم می رفت یا کروبی کلیت ماجرا را تغییر نمی­دهد.) در واقع این انتخابات نشان داد که فاصله میان طبقه فرودست و طبقه متوسط به یک تضاد تبدیل شده است یا دست کم در حال تبدیل شدن به یک تضاد است. چه کسانی در تبدیل شدن این فاصله به یک تضاد مقصرند؟ طبقه متوسط، خصوصا روشنفکران و بسیار بیشتر از آن حکومت. توضیح بیشتر بماند برای بعد، پرانتز بسته.

برگردیم به مسیر اصلی بحث؛ اجازه دهید که یک گروه کلیدی را که جا گذاشته بودم، وارد ماجرا کنم: طبقه فرادستان در ایرانِ معاصر تنها از نخبگان سیاسی و اقتصادی تشکیل نمی شود، بلکه یک گروه از نخبگان دینی-سیاسی وجود دارند که به واسطه انقلاب به صدر مجلس سیاست راه یافته­اند و عجالتا به طور مادام­العمر در صدر حضور دارند. اگر برخی از روحانیان مانند هاشمی و حسن روحانی را که گرایش­های سیاستمدارانه دارند، کنار بگذاریم، خصلت کلیدی این نخبگان دینی-سیاسی نه سیاستمداری آنها که پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی­ای است که از فقاهتشان ناشی می شود. رهبری معظم، فقهای شورای نگهبان و قوه قضائیه نمونه اعلای این دسته هستند. (عجالتا مشکوکم که مراجع و علمای عظام قم را در این دسته جای دهم یا در طبقه متوسط، به من کمک کنید.) نخبگان دینی-سیاسی دارای پایگاه­های قابل توجه در بخش­های انقلابی طبقه متوسط و به میزان بیشتری در طبقه فرودست هستند و ظاهرا از فساد اقتصادی­ای که نخبگان سیاسی و اقتصادی به طور سنتی و به طور خاص در ایران معاصر بدان متهم­اند، مصون مانده­اند.

رابطه این نخبگان دینی–سیاسی با طبقه متوسط چگونه است؟ بخش­هایی از طبقه متوسط را در حد نیازهای این نوشته باید از همدیگر تفکیک کرد: پس­مانده­های تلقی مارکسیستی از عدالت را هنوز هم می توان در میان انقلابیون قدیمی و همفکران نسل جدید آنها که جزو طبقه متوسط به شمار می آیند، دید. افراد متمایل به این طرزفکر نفس فاصله میان طبقه فرودست و متوسط و همین طور فاصله میان طبقه متوسط و فرداستان را بد می­دانند، آنها به دنبال جامعه­ای بی­طبقه هستند – آنها دوست ندارند که در شمیران زندگی کنند، بلکه تمایل دارند که با قصد قربت شمیران را با خاک یکسان کننند و بعد به جایش خانه سازمانی بسازند - و احمدی نژاد از گرایش­های این گروه از جامعه به خوبی استفاده می کند. نخبگان دینی-سیاسی با این بخش از طبقه متوسط و همین طور با بخش­های انقلابی فاقد گرایش­های مارکسیستیِ طبقه متوسط که عملا بخش مهمی از پایگاه اجتماعی حکومت را تشکیل می دهند، مشکلی ندارند. اما نخبگان دینی-سیاسی با بخش اعظم طبقه متوسط معاصر ایران دچار تنش­های بنیادین شده اند: طبقه متوسط به واسطه تخصص و آگاهی آکادمیکش منتقد همیشگی حکومت در 30 سال اخیر بوده است. نقادی و حتی مسخره کردن تصمیمات بدون تدبیر حکومت یک وظیفه روزمره دانشگاهیان و روشنفکران به شمار می رود و این نخبگان دینی-سیاسی را که نشان داده اند که از انتقاد خوششان نمی آید، ناراحت می کند. علاوه بر این، طبقه متوسط جدید و در حال رشد علائق لیبرال و سکولاری دارد که با بنیادهای فکری حکومت در تضاد است. بنابراین، به صراحت می توان گفت که نخبگان دینی-سیاسی دوست دارند که سر به تن اکثریت طبقه متوسط نباشد.

حال بر گردیم به 4 سال اخیر. احمدی نژاد تضاد میان طبقه فرادست و متوسط از یک سو و طبقه فرودست از سوی دیگر را نه تنها کاهش نداد، بلکه تشدید کرد. او از سویی طبقه متوسط دانشگاهی را با بیرون کردن آنها از مناصبی که شایسته آنها بودند، تحقیر کرد و از سوی دیگر بی تدبیری­های روزانه­اش باعث شد که طبقه متوسط از او متنفر شود. از سوی دیگر، احمدی نژاد با داغ نگاه داشتن تنور مسئله فساد اقتصادیِ طبقه فرادست، کینه فرودستان را تشدید کرد. جامعه پیش از روز رای­گیری در آستانه تنش بود، پس از آن که دیگر هیچ. تصور کنید که هنگامی که موسوی طرفدارانش را به خیابان آزادی کشانید، احمدی نژاد هم طرفدارانش را از جنوب شهر تهران و شهرری و روستاهای دور و نزدیک به همان حوالی می کشانید، نتیجه چه می بود: یک جنگ خیابانی مردم با مردم. اما چنین اتفاقی نیفتاد، چرا؟

یک دلیلِ کلیدی و بلکه مهم ترین دلیل این بود که اصلا نیازی برای کشاندن افراد عادی طبقه فرودست برای منازعه با طبقه متوسط وجود نداشت، چون یک عنصر مهم دیگر وجود دارد که پیشتر آن را جاانداخته­ام: نخبگان دینی-سیاسی طی 30 سال اخیر به مرور یک میلیشیای قدرتمند را شکل داده­اند که برخلاف ارتش که از مرزها حفاظت می کند، وظیفه اش پاسداری از انقلاب است. این میلیشیا که نیروی مردمی بسیج را هم در بر می گیرد، به مرور یاد گرفته است که هموطن بودن اهمیتی ندارد، بلکه خودی بودن است که مهم است. احمدی­نژاد برخلاف موسوی نیازی نداشت که شهروندان عادی طرفدار خود را که هنوز معنای هموطن بودن را از یاد نبرده­اند، به خیابانها بکشاند؛ میلیشیای مسلح و تعلیم دیده بهتر می تواند طبقه متوسط را سرکوب کند. میلیشیای اختصاصی نخبگان دینی-سیاسی عمدتا از طبقه فرودست بر می خیزد. (این نکته که همواره مسیری از حضور در سپاه به سمت طبقه فرادست وجود داشته است، عجالتا مورد بحث من نیست.) بدین ترتیب تصویر کامل می شود: طبقه متوسط و بخش اقتصادی و سیاسی طبقه فرادست میان دو گروه نخبگان دینی-سیاسی و میلیشیای اختصاصی آن در طبقه فرودست محاصره شده است. انتخابات سال 88 بهانه­ای یا برنامه­ای بود برای آنکه طبقه متوسط جدید و فرادستان نزدیک به آنها به نام رای 24 میلیونی طبقه فرودست و به کام نخبگان دینی-سیاسی در منگنه قرار بگیرند.

دکتر ولایتی – که به نظر من یکی از طراحان اصلی ماجراهای اخیر است – در شب­های نخست پس از رای گیری پیاپی در کانال­های مختلف تلویزیون دولتی حاضر می شد و در هر بار حضورش جمله­ای را با این مضمون تکرار می کرد: «قاطبه ملت تصمیم خود را با رایش گرفته است. از نخبگان خواهش می کنم که به قاطبه ملت بپیوندند.» لحن ولایتی ناصحانه بود، اما در همان روزها میلیشیا خود را برای سرکوب بزرگ آماده می کرد. جالب است که ولایتی جمعه شب 29 خرداد از میدان تیان­آن­من هم یاد کرد، اما به سرعت حرفش را پس گرفت. میلیشیا شنبه 30 خرداد سرکوب را انجام داد، اما میدان تیان­آن­من برگی است که حکومت هنوز از آن استفاده نکرده است. در این میانه، طبقه متوسط دو راه بیشتر ندارد: یا به زبان خوش رای محل تردید طبقه فرودست را بپذیرد و با حکومت راه بیاید و از الان آماده باشد که بعد از این هم جانشینان احمدی نژاد مانند مشایی رئیس جمهور او خواهند بود؛ یا آنکه از تک­و­تا نیفتد و آنگاه میلیشیا به حساب او خواهد رسید. در یک کلام طبقه متوسط جدید دیگر نباید بی­تدبیری­های حکومت را به نقد بکشد، نباید گرایشهای لیبرال و سکولار را در صحنه اجتماعی مطرح کند و نباید خواهان آزادی بیان باشد. خصوصا، نباید انتظار داشته باشد که مانند بسیاری دیگر از ملل جهان کارکرد اصلی خودش را که موتور محرک جامعه بودن است، ایفا کند. طبقه متوسط باید آنچنانکه نخبگان دینی-سیاسی بدان تمایل دارند، از خاصیت بیفتد و گرنه او را به ضرب کتک و گلوله از خاصیت خواهند انداخت.

 

پی نوشت 1: بنیان این نوشته در مباحثه­ای سه­ساعته در روز 20 تیر با دوست پرتاملم علیرضا شفاه شکل گرفت. ایده توسل به مدل سه طبقه­ای کلاسیک از او است، اما در اکثر نکات دیگر با او اختلاف نظر بنیادی دارم.

پی نوشت 2: برایم بسیار جالب است که بفهمم که تصویر این نوشته تا چه حد واقعی به نظرتان می رسد. خصوصا برایم بگویید که حضور چه نیروهایی را جا انداخته­ام و کدامیک از روابط را اشتباه یا بد توصیف کرده­ام.

پی نوشت 3: من سیاستمدار نیستم، برای همین یاد نگرفته­ام که حرفهایم را در لفافه بزنم، این نوشته تصویری است که صادقانه و بی­پرده از اوضاع کنونی دارم. حرفهای دیگری هم برای گفتن هست، اگر زنده بودم و آزاد خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 14:15  توسط یاسر خوشنویس  |